خداوندا...

اول سلام و یک معذرت خواهی بزرگ بابت نبودنم...

یه تشکر از کسانی که تو این مدت کنارم بودند یا حواسشون به من بود.

تشکر ویژه از رضای عزیزم و حسین دوست داشتنی و مهدی پسر عمه نازنینم که خودش می دونه چقدر دوستش دارم.

خداوندا...
اگر روزی بشر گردی

ز حال ما خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت
خداوندا..
نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است

در پناه عاشقترین عاشقان...

چي داشتيم؟

سلام عليكم.

في يوم ۲۶ شهريور ما با جمعي از دوستاي دوست داشتني (راستي دوست دوست نداشتني هم داريم؟) رفتيم ميتينگ وبلاگي پارك طالقاني.

مريم داشتيم ، الهام داشتيم، عطيه داشتيم ، ۲ تا مهدي و ۱ هادي و ۱ امير و ۱ سينا و ۱ محسن شايدم خسرو داشتيم.

محسن امين و مهسا نعمت نداشتيم.

هندونه داشتيم، چيپس و پفك داشتيم، هلو هم داشتيم. يه چاقوي باحالم داشتيم.

بحث از سن و سال و  علايق داشتيم. از دانشگاه ها بحث داشتيم. از پرند و ساوه گفتيم. از رائول و پرسپوليس گفتيم. از پدرخوانده و فيلمهاي باليوود گفتيم.

راستي پانتوميم داشتيم. حركت جوهري ملاصدرا داشتيم. تانژانت داشتيم. كتاب ورق زدن براي توضيح فارسي داشتيم. نمايش فيلمبردار براي توضيح سياهي لشگر داشتيم ( مجسمه آزادي هم داشتيم)

درخت بامبو داشتيم. راستي قيصر هم خيلي زياد داشتيم. يكي رو هم داشتيم كه ۳ رسيده بود تهران.

يه كالباسهايي از هايدا داشتيم كه من به خاطر خوردنش پنچر شدم.

عكس گرفتن داشتيم.

خوب خودمم داشتيم . يعني حامدم داشتيم.

جوابيه نيست

سلام.

اينترنت ندارم ولي گاهي به كافي نت سر مي زنم.

تعدادي از بهترين دوستانم گفتند كه به نظري كه در مطلب قبلي گذاشته اند جواب ندهم ، من هم قصد جواب دادن ندارم فقط مي خواهم چند كلمه اي با اين جناب يا سركار بنده ي ايزد مهر حرف بزنم.

سلام نكردي و به من كه به قول تو بنده شيطان بودم لعنت فرستادي، از لعنت گفتي اما من از ترس مي گويم چرا ترس؟ متوجه مي شوي.

گفتي كسي كه نابود مي شه و به خاك ميوفته منم... بايد بگويم انتهاي همه به خاك افتادن است، پس اين مهم نيست مهم بعد از آن است كه آن را هم فقط خدا مي داند و بس نه حتي پيامبرش و نه حتي تو كه بنده ايزد مهر هستي.

از خودت به نام عاشق واقعي نام بردي من كه نمي شناسمت ولي خوش به سعادتت كه عاشق واقعي هستي اما اين را بدان كه يك عاشق واقعي هيچوقت نابودي عشقش را نمي خواهد حتي اگر به او خيانت كرده باشد.

گفتم خيانت ياد اين بخش حرفهايت افتادم كه از خدا خواستي تا در همين دنيا قصاص بشوم باشد من هم از عزيزترين موجود زندگيم كه خدا باشد مي خواهم كه اگر اشتباهي كرده ام مرا در همين دنيا قصاص كند.

گفتي در قيامت قصاص خدا از طرف ماست ، مي بينم خدا را هم تيمي خود مي داني اين خيلي خوب است اما خدا فقط براي يك نفر نيست اين را به تو نياموختند!!!!خدا براي ناله آن بچه يتيم ، اشك آن مادر ، آن دل شكسته و حتي براي آن دزد يا قاتل يا خيانتكار هم هست. خدا حتي براي ديكتاتور هم هست.

از اين گفتي كه اگر روزي توبه كنم و پروردگار مرا ببخشد شما هم مرا مي بخشي ، شرمنده نمي دانستم مقامي بس رفيع تر از خدا داري كه بخشش خدا نيازمند تاييد توست . شايد الياس (شيطان) هستي كه حتي اگر آن هم باشي باز هم زير قدرت خدا و بندگانش له مي شوي.

گفتي كه كثيف تر از... هستم باشد ولي اين را بدان كه ملاك تشخيص كثيفي يا پاكي بندگان خدا تو نيستي بلكه خودش است كه او هم ارحم الراحمين است.

و در انتها گفتي كه شما شكست نخورديد ولي برديد ، اگر كسي براي برد انقدر عصباني مي شود در شكست چه مي كند.

و اما چند جمله هم من بگويم . فردي كه نمي شناسمت من هم بنده اي هستم از بندگان خدا و به واسطه انسان بودنم جايزالخطا. نمي گويم در عمرم اشتباه نكرده ام،چرا كرده ام ولي سعي كردم كه اشتباهاتم كسي را نيازارد و اگر خواننده وبلاگم باشي چند وقت پيش بدون دليل از همه عالم عذرخواهي كردم اما حتماً شما چشم ديدنش را نداشتي.

اما اين چيزهايي كه شما گفتي را مطمئنم كه انجام نداده ام. تويي كه مدام دم از خيانت و نفرين زدي هيچ ميداني كه گناه تهمت و بردن آبروي انسانهاي ديگر (هرچند كه آبروي انسان با اظهارات يك آدم ترسو كه خودش را معرفي نمي كند نمي رود)  از خيانت بيشتر است.

هميشه گفته اند كه در مواقعي كه در آرامش كامل هستي هستند كساني كه آرامش را از تو بگيرند كه ما كه انسانهاي فراموشكاري هستيم و در خوشيها خداوند يادمان مي رود با ديدن اين ناآرامشيها خدا را ياد كنيم.

گويند در زمانهاي قديم يك فردي كه زياد داراي سلامت عقلي نبوده به ميدان شهر آمده و سنگي را پرت كرده كه شيشه حجره اي شكسته تمامي شهر جمع شدند تا برايش دادگاه برقرار كنند اما يك قاضي باهوش گفته چرا خود را اذيت مي كنيد يك ديوانه اي آمده سنگي پرت كرده و رفته همين...

شايد من هم نبايد جواب مي دادم ، به قول يكي از دوستانم جواب ... خاموشيست من هم جواب ندادم فقط نوشته اين شخص را تحليل كردم.

اميدوارم ياد بگيريم فقط بدي را نبينيم و به خوبيها بيشتر بينديشيم.

در پناه عاشقترين عاشقان...

بازی وبلاگی

من فعلاْ اینترنت ندارم ولی یه بازی وبلاگی هست که می خوام توش شرکت کنم.

از چیا خوشم میاد یا چیا رو دوست دارم:

۱- خودش می دونه ...

۲- عشق

۳- بوی بنزین و لاک

۴- رنگ جیغ و مشکی

۵- فیلم

۶- سیب زمینی سرخ کرده

۷- قهوه

۸- پرسپولیس

۹- آقای خاتمی

۱۰- سفر

۱۱- کت و شلوار و کراوات

۱۲- مچ بند و ساعت

۱۳- گل رز سوخته

۱۴- شلوار لی کمی دمپا گشاد

۱۵- محصولات لبنی

۱۶- کشور ایتالیا و شهر پاریس

۱۷- آشپزی کردن

۱۸- غذای تند

۱۹- سیر و ترشیجات

۲۰- گاهی اوقات تنهایی

۲۱- پاییز و غروب

از چیا بدم میاد و چیا رو دوست ندارم:

۱- آدمهای منفی که همه چیز رو منفی می بینن

۲- کسانی که به اسم دین ازش سوء استفاده می کنن

۳- پسرهای اوا ( ابرو برداشتن و ....)

۴- آدمهای زیر آب زن

۵- آدمهای دهن بین

۶- کدو و بامیه

۷- غذاهای شیرین

۸- مردهای بی منطق

۹- شلوار گشاد گل گلی خانم توی خونه

۱۰- تیم سوراخ آبی

۱۱- دیکتاتور

۱۲- دروغ

۱۳- سیگار

۱۴- رمانهای سطحی ( م. مودب پور)

۱۵- تو ظرفشویی مسواک زدن

۱۶- بوی جوراب

۱۷- منت گذاشتن

۱۸- ریش نامرتب

۱۹- بیکاری مخصوصاْ آقایان

۲۰- حشرات

همه بیاین تو این بازی شرکت کنین.

تولده تولد

باز من اومدم با تبریک یک تولد دیگه.

۱۷ خرداد روزیه که مهدیه خانم به دنیا اومده یه جورایی دختر خاله گلم.

انشاءالله صدها سال کنار همراه و همسر گلت زندگی خوب و خوشی داشته باشی.

بزن اون دست قشنگ رو ....................barik

 

۱۷ خرداد هر سال وقتی هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن
از خودم می پرسیدم
چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟….
و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که  زمینو
با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ….

تولدت مبارک

تولدت مبارک...

امروز فقط اومدم که یه خبر مهم بدم... امروز یکی از دوستای خوبم به دنیا اومده... همه به افتخارش دست بزنید...

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...

روز تو!

روزي که تو آغاز شدي!

سارا جان تولدت مبارک

شاید فردایی نباشد...........

می خواهم عذر بخواهم..............

از همه آنهایی که عاشقشان بودم ولی عاشقم نبودند..................... عذر می خواهم

از همه آنهایی که عاشقم بودند ولی عاشقشان نبودم......................عذر می خواهم

از همه آنهایی که مورد اعتمادم بودند ولی خیانت کردند................عذر می خواهم

از همه آنهایی که به من اعتماد کردند ولی سوءاستفاده کردم..........عذر می خواهم

از همه آنهایی که گولم زدند..............................................عذر می خواهم

از همه آنهایی که گولشان زدند..........................................عذر می خواهم

از همه آنهایی که قرار بود خواهرم باشند ولی نبودند.................عذر می خواهم

از همه آنهایی که می خواستند برادرشان باشم ولی نبودم.............عذر می خواهم

از همه آنهایی که دلم را شکستند........................................عذر می خواهم

از همه آنهایی که دلشان را شکستم.....................................عذر می خواهم

از همه آنهایی که مرا تمسخر کردند و به من خندیدند.................عذر می خواهم

 از همه آنهایی که تمسخرشان کردم و بهشان خندیدم.................عذر می خواهم

از خودم عذر می خواهم.

از خدای خودم عذر می خواهم.

از پدر و مادرم عذر می خواهم.

از برادرم عذر می خواهم.

از عشقم و دوستانم عذر می خواهم.

از تمام مردم ایران عزیزمان عذر می خواهم.

شاید فردایی نباشد..........................

 

دل پاک

 

دلهای پاک خطا نمی کنند .................

...........................سادگی می کنند

و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست.

خدا را شکر بابت اینکه بسیار بزرگتر از آن است که می پنداریم.

در پناه عاشقترین عاشقان...

تیتر نداره

خسته ام.....

چرا ..........

هر وقت ..........

نمی خواد......

اصرار.........

احترام.....

۱۴ - ۱۵......

زندگی.........

تنهاییم........

آخه..........

در انتها خدا را شکر به خاطر چیزهایی که خواستیم و نداد و خدا را شکر به خاطر چیزهایی که نخواستیم و داد.

در پناه عاشقترین عاشقان...

داستاني كوتاه

روزي روزگاري در همين نزديكيها كلاغهايي به خوبي و خوشي زندگي مي كردند. يكي از اين كلاغها عاشق شده بود . دلش پر مي زد براي يك كلاغ ديگه از گلّه خودشون. او ساليان سال در انتظار يك نگاه و يك لبخند كلاغ دوم بود. آخه مي دوني مي گن كلاغها اندازه خر عمر دارند. خلاصه خستتون نكنم ، بعد چندين و چند سال دلدادگي كلاغ قصه ما فهميد كه اي بابا كلاغ معشوق اصلاً اون رو نمي خواد.

آخ دلش شيكست، آخه عاشق بود، عاشقي دلخسته...

كلاغه جنگيد با بقيه و كل گلّه كلاغا ، اون حتي با خودش هم جنگيد ولي چه فايده اوني كه بايد مي خواست نمي خواست .

الان سالها از اون ماجرا ميگذره. كلاغ قصه ما ديگه سني ازش گذشته اما هنوز جفتشو پيدا نكرده .

مي دونين كلاغه ما خيلي دل مرده شده ، مي خنده ولي نه از ته دل.

واسه درددل پيشم اومده بود مي گفت ((وقتي تو گلّه با كلاغاي ديگه مي پرم هنوز هم گاهي عشقم نگام مي كنه. ميدوني نمي دونم با نگاش چي مي گه ولي نگاهي همراهه دودلي ، ترس  شايد علاقه شايدم بي اهميتيه  ولي بي اهميتي نيست مطمئنم))

اما هرچي كه هست كلاغ قصه ما هنوز عاشقه و البته اميدوار.

چون خدا رو داره.

حواسمون باشه خيلي زود دير ميشه زودتر از اونچه فكر مي كنين.

شايد يكي كه براش زياد اهميتي قائل نمي شين ديوونه وار عاشقتونه حواستونو جمع كنين.

در پناه عاشقترين عاشقان...

اي كاش همه چي آروم بود...

بهار آمد و باز ما بر سر سفره هفت سین دعاهایمان را زمزمه می کنیم به این امید که امیدمان ناامید نگردد تا بهار سال دیگر. و اینک امسال دعا می کنم به درگاه خداوند بزرگ یکتا که ای کاش معلمی درد تبعیض و بی حرمتی را درک نکند، کارگری به نان شب خود محتاج نباشد ، زنی طعم تلخ دوم بودن را نچشد، جوانی معنای حقارت و سرگشتگی را نفهمد، هنرمندی زجر تحمل سانسور و بی اعتنایی را نبیند، دانشجویی ناصبوری ها و بدخلقی ها و خشونت ها را تجربه نکند، روزنامه نگاری بیکار نشود، فقیران از خان رحمت بی نصیب نمانند و رانت خواران از ترازوی عدالت بی بهره، ظالمان به ظلم خود آگاه شوند و مظلومان به حق خود عارض.

اما واقعا که ای کاش نمی گفتیم که ای کاش قضاوتی در کار بود. ای کاش آزادی را در کنار استقلالمان داشتیم. ای کاش فرهنگ را در کنار پولمان داشتیم.ای کاش صلح را در کنار تنوع افکارمان داشتیم. ای کاش تحمل را در کنار مخالفینمان داشتیم… از همه مهم تر ای کاش همش منتظر بهار نمی ماندیم. اصلا ای کاش که دیگر نمی گفتیم ای کاش…

نجوا

گفتم:چقدر احساس تنهايي مي كنم.

گفتي:من نزديكم.(بقره/186)

گفتم:تو هميشه نزديكي؛من دورم...كاش مي شد به تو نزديك شوم.

گفتي:هر صبح و عصر پروردگارت را پيش خودت،با خوف و تضرع ،و با صداي آهسته ياد كن.(اعراف/205)

گفتم:اين هم توفيق مي خواهد.

گفتي:دوست نداريد خدا شما را ببخشد؟!(نور/22)

گفتم:معلومه كه دوست دارم منو ببخشي.

گفتي:پس از خدا بخواهيد شما را ببخشد و بعد توبه كنيد.(هود/90)

گفتم:با اين همه گناه...خدا چي كار مي تونم بكنم؟

گفتي:مگر نمي دانيد خداست كه توبه را از بنده هايش قبول مي كند؟!(توبه/104)

گفتم:ديگر روي توبه ندارم.

گفتي: (ولي) خدا عزيز و داناست،او آمرزنده ي گناه است و پذيرنده ي توبه(غافر/3-2)

گفتم:با اين همه گناه براي كدام گناهم توبه كنم؟

گفتي:خدا همه ي گناه ها را مي بخشد.(زمر/53)

گفتم:يعني باز هم بيايم؟باز هم منو مي بخشي؟

گفتي:به جز خدا كيست كه گناهان را ببخشد.(آل عمران/125)

گفتم:نمي دانم چرا هميشه در مقابل كلامت كم مياورم! آتشم مي زند؛ذوبم مي كند،‌ عاشق مي شوم!...توبه مي كنم.

گفتي:خدا هم توبه كننده ها و هم آنهايي كه پاك هستند را دوست مي دارد.(بقره/222)

گفتم:الهي و ربي من لي غيرك.

گفتي:خدا براي بنده اش كافي نيست؟؟(زمر/36)

گفتم:در برابر اين همه مهرباني ات چه كاري مي توانم بكنم؟

گفتي: اي مومنين !خدا را زياد ياد كنيد و صبح و شب تسبيحش كنيد.او كسي است كه خودش و فرشته هايش بر شما درود و رحمت مي فرستند تا شما را از تاريكي ها به سوي روشنايي بيرون بياورند.خدا نسبت به مومنين مهربان است.(احزاب/43-41)

با خودم گفتم:خالق هستي...با فرشته هايش...بر ما درود بفرستد تا ما ؟؟آدم شويم؟!!

خدايا شكرت؛شكرت؛شكرت.

 

مجله عزيزم به 250 رسيد.

سلام به همه دوستان- آشنايان- غريبه ها و همه اونايي كه من رو دوست دارند وندارند.

چند نكته :

1-      يكماه از آخرين آپم مي گذرد. اما چرا يكماه؟ خودمو به يه علتي تنبيه كرده بودم كه تا يك ماه آپ نكنم.

2-      اين دعوايي كه اين چند وقته بين من و وبلاگ دخترخاله ها كه واقعاً دخترخاله هاي خودم هستند رخ داده طبيعيه و نمك هر رابطه اي. هرچند بارها بهشون تذكر دادم كه بحث و جدل رو تموم كنند ولي گوششون بدهكار نبود. حالا هم تنور دعوا خيلي شديد داغ شده ، پس بچرخ تا بچرخيم.

3-      شب شهادت امام رضا است. بازهم يك ايكاش و افسوس .آقا نطلبيدي پيشت باشم . ازت مي خوام هواي جووناي اين مملكت رو داشته باشي .

4-      يه اتفاق مهم تو اين هفته افتاد و اونهم انتشار شماره 250 مجله اي بود كه باهاش ساليان سال دارم زندگي مي كنم. همشهري جوانم تو 5 سالگيه. 250 شماره به عبارتي مي شه 25% . يعني اگه 1000 رو در نظر بگيريم يك چهارمشه. همين يك چهارم 5 سال زمان برد . اگه بخواد ان شاء الله به 1000 برسه يعني حدوداً 15 سال ديگه. يعني تا اونموقع زنده ام ؟ نمي دونم . مهم نيست . مهم اينه كه 15 سال ديگه چه باشم چه نباشم همشهري جوان پابرجا باشه چون باهاش خيلي خاطره دارم. اين لينكم اگه بريد مي تونيد ببينيد همشهري جوان چي هست؟آرشيوي از مجله محبوبم

5-      بعد يكماه پست خوبي شايد نبود اما ايندفعه سريع آپ مي كنم به اميد خدا.

در پناه عاشقترين عاشقان...

زلال باش

چطور ، بهتر زندگي کنم ؟

با كمي مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار و  ترس را به گوشه اي انداز  .

شک هايت را باور نکن ،

وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .

پرسيدم ،

آخر .... ،

و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،

قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .

 

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .

 

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..

داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :

 

هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي

زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرد ،

 

آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،

 

شير نيز براي زندگي وامرارمعاش در صحرا ميگردد،كه ميداند بايد

از آهو سريعتر بدود ، تا  گرسنه نماند .

 

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،

 

مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت،با

 

تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..

 

به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم بازهم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :

زلال باش ... ،‌      زلال باش .... ،

فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،

زلال كه باشي ، آسمان در توست .

در پناه عاشقترین عاشقان خدایی باشیم نه شیطانی

تنها خدا

نامت چه بود؟                            آدم

فرزند؟                                     بنويس اولين يتيم خلقت

محل تولد؟                                  بهشت پاك

اينك محل سكونت؟                       زمين خاك

آن چيست بر گرده نهادي؟              امانت است

قدت؟                             روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك

اعضاء خانواده؟                         حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك

روز تولدت؟                              روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت؟                                     اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه

چشمت؟                                رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟             نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ،نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك

جنست ؟                             نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا

شغلت ؟                              در كار كشت اميدم

شاكي تو ؟                           خدا

نام وكيل ؟                           آن هم خدا

جرمت؟                            يك سيب از درخت وسوسه

تنها همين ؟                      همين!!!!

حكمت؟                            تبعيد در زمين

همدست در گناه؟                 حواي آشنا

ترسيده اي؟                             كمي

ز چه؟                                   كه شوم اسير خاك

آيا كسي به ملاقاتت آمده؟            بلي

كه؟                                        گاهي فقط خدا

داري گلايه اي؟                        ديگر گلايه نه، ولي ...

ولي چه ؟                               حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟

دلتنگ گشته اي ؟                       زياد

براي كه؟                               تنها خدا

آورده اي سند؟                        بلي

چه ؟                                 دو قطره اشك

داري تو ضامني؟                 بلي

چه كسي ؟                       تنها كسم خدا

در آ خرين دفاع؟             مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

در پناه عاشقترين عاشقان

خدايي باشيم نه شيطاني

عشق............؟؟؟؟؟؟؟؟

مرد وزن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.

 آن ها عاشقانه يک ديگر را دوست داشتند.

زن جوان : يواش تر برو عزيزم . من می ترسم

مرد جوان : نه . اين جوری خيلی بهتره

زن جوان : خواهش می کنم . من خيلی می ترسم

مرد جوان : خوب ولی بايد بهم بگی که دوستت دارم


زن جوان : دوست دارم . حالا می شه يواش تر برونی


مرد جوان : منو محکم تربگير


زن جوان : خوب . حالا می شه يواش تربری


مرد جوان : باشه ولی به شرطی که کلاه ايمنی منو برداری و روی سر خودت بذاری ؛ آخه نمی تونم راحت برونم . اذيتم می کنه

.

.

.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود:برخورد موتور سيکلت باساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه

 که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد ؛يکی از دو سر نشين زنده ماند و ديگری در گذشت


مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود .. بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه ايمنی خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرين باردوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

.............

نمی دونم چی بگم ولی عشق قدرتمندترین سلاح دنیاست.

در پناه عاشقترین عاشقان خدایی باشیم نه شیطانی 

تغيير قالب

با سلام خدمت دوستاي خوبم

چند وقتي بود كه دوستام بهم ميگفتن قالب وبلاگم رو عوض كنم چون خيلي خوب بالا نمي ياد.

منم هم قالب رو عوض كردم و هم آهنگ گذاشتم .

البته شايد فكر كنيد آهنگش يه كم شاده و به نوشته هام نمي خوره ولي متن اين آهنگو خيلي دوست دارم و شايد از اين به بعد همه جور هم بنويسم.

دوست دارم نظرتونو بگين...........

مرسي بابت لطفتون..........

خدايا توكل بر تو

خیلی دلم گرفته..........

چهار پنج روزه می خوام آپ کنم و به خودم و دوستام تبریک بگم که ۱۰۰۰ بازدید کننده رو رد کردیم ولی انقدر حالم گرفته بود که هیچ رغبتی برای نوشتن نداشتم.....

آخه خیلی دلم تنگ شده.......

ایکاش............................................

نه دستم به نوشتن نمی یاد.

آخه ..................................................

وای دارم دیگه دیوونه می شم.

وای خدا کلاسمو - بچه های کلاسمو- اونایی که واقعاْ دوستشون داشتمو ازم جدا کردن .

آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای ببخشید که دارید نوشته های چرت و پرت منو می خونید.

حالم خیلی بده....................................

سردرد هایی که خیلی وقت بود سراغم نمی اومد امونمو بریده......................

اما اینو مطمئنم که عاشقتر از همیشه هستم عاشقتر از همیشه..................

هر چقدر هم که دور باشی باز هم همه چیز من هستی همه چیزم................

خدايا به تو توكل مي كنم.

عاشقم اما خجالت می کشم

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم
.
تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فک
رم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم
.
روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید
.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم
.
یه روز گذشت ، سپس یه
هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .
می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید
.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم
.
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش
متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم
.
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود
:
تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای
من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .
 
ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم با خودم فکر می کردم و گریه می کردم
 
اگه هم دیگرو دوست دارید به هم ب
گید . خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه
!!!

عشق-بي وفايي-گدايي محبت

در عشق شكست خوردند و هيچگاه طعم بودن و در آغوش كشيدن يار را نچشيدند . با اين وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحكه تلخ زبانان گوش ندادند . اين تكه پاره اي از احساسات ، مختص من نيست . همه ما ممكنه با عمق كمتر يا بيشتر با تك تك سلولهايمان لمسش كنيم ، پس تقديم به تمام آنها كه شب هاي بي ستاره و روزهاي سردشان را با نام عشق سر كردند و اشك ریخته اند . اشكهايي كه هر قطره اش ، تكه اي از جگر زخم خورده اشان بوده . گداي محبت كه باشي ، زودتر ضربه خواهي خورد و رسم روزگار چيزي جز اين نيست . خرافه نيست . آيين چرخ فلك است . بناي دنياست . هر كجا كه باشي و هر كسي كه باشي اگر گداي محبت باشي مي روي دنبال عشق . عشق كه مي گويم نه آن عشقي كه در كوچه و بازار و خيابان و روزمرگي پيدا مي شود ، نه آن عشقي كه امروز از حريم آتشش طرفت در امان نيست و فرداي روزگار به سردي مطلق مي گرايد . آن عشقي را مي گويم كه گداي محبتش به دنبال اوست . اگر گداي محبت باشي اين آتش هيچ وقت خاموش نمي شود و عمق احساست هر روز بيش از پيش . اولش اين طوري نيست . اولش بهت سلام مي كنه . حتي جواب سلامش رو هم نمي دي . اما پافشاري مي كنه . يه خورده كه مي گذره ميگي باشه اينم مثل بقيه . كي به كيه . تو كه در دلت رو بستي . اينم مثل بقيه يه مدتي مياد و ميره . پس بي خيال . مي شيني پاي حرفاش . باهاش حرف میزنی . باهاش بيشتر آشنا ميشي و بعدش مي فهمي كه در درونش چيزي هست كه كمتر در كس ديگه اي ديدي . علاقه ات بيشتر ميشه ولي باز بي خيالي . ميگي اينم گذريه . تا اينكه تو شرايط سخت روحي بهت كمك مي كنه . در حد توانش زير پر و بالت رو ميگيره و اون وقته كه دل لامصب امونت رو مي بره . تا مياي خودت رو جمع و جور كني عاشقش ميشي . دل رو مي زني به دريا . ميگي چرا بايست احساسم رو بكشم . ميگي خودش هم كه همين رو ميگه . پس دلت خوش ميشه كه بايد بري دنبالش . بايد بري تا بهش برسي . تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسي . تا حس عشق ورزيدنت رو كه سالهاست باهاته خالي كني و در عوضش هزاران حس زيباي ديگه بگيري . نمي توني لمسش كني . نمي توني ببوسيش . نمي توني دستش رو توي دستت بگيري فقط مي توني صداش رو بشنوي و باهاش ساعت ها حرف بزنی . بعد يه مدتي مي فهمي كه كار از كارت گذشته . يه روز تابستون مي بينيش و با يه نگاه كارت رو مي سازه . با يه خنده دلت رو گرفتار مي كنه . انگار كه دوست داري بگي هيچ جاي ديگه نرو . پيشم باش واسه هميشه . شبهاي طولاني رو باهاش تا صبح حرف مي زني از پشت تلفن . دلتنگي و آغاز آوارگي . حالا چند سال گذشته و حساس تر شدي . همش از دستت فرار مي كنه . هر چي بهش ميگي دوستش داري حتي يه بارم اين حس رو تجربه نمي كني كه بهت بگه دوستت داره . اون چيزي كه حس كني قلب اونم گره خورده . انگار يه جاي كار مي لنگه ، دلت مي خواد بري پيشش . باهاش باشي شايد اوضاع عوض بشه . جون مي كني ، گرما و سرما رو تحمل مي كني ، بي خوابي ها رو ، دوريش رو ، اما انگار خدا نمي خواد كه بشه . همش گره مي ندازه ، عكسهايي كه برات فرستاده . نگاه مي كني و همين طوري اشكه كه از چشمات سرازير ميشه . مي ري جلو آينه يكي محكم مي زني تو صورتت تا شايد كمي به خودت بياي ، ولي ميدوني كه عاشق شدي . هر چي بيشتر ميگذره علاقه ات بيشتر ميشه . نه به خاطر ذات عشق ، به خاطر اينكه بيشتر مي شناسيش و مي فهمي كه آدم با انصافيه . روزها و شبها مي گذرن انگار كه توي زندوني . چوب خط مي ندازي تا تموم بشه . تا شايد بازم ببينيش . تا كابوسهاي شبونت خفه ات نكنه . تا بخواي باور كني كه مي توني بقيه عمرت را با اون باشي . چشمات خشكيده بس كه گريه كردي . نيرو و توانت رفته و حالا شده بعد يك سال انتظار ، لحظه ديدار . ميدوني داره مياد براي تو ، مياد كه سنگا رو وا بكنيم . مياد كه بفهمه چشه و تو بازم گريه مي كني چون دلت راضي نميشه . انگار كه قراره ذوبت كنن . انگار يه چيزي بهت ميگه امسال مي ميري . پژمرده ميشي . ميشي يه آدم زار و نحيف . مثل قديما . مثل يه نوزاد كه تازه پا گرفته و راه ميره و قراره جفت پاهاش بشكنن . خودت رو دلداري مي دي و فكراي خوب مي كني . نمي دوني بگي كه چقدر دوستش داري يا نه ، مبادا كه ناراحتش كني آخه طاقت ناراحتي و غصه اش رو نداري . دلت نمياد كه بهش بگي كه هر شب با چشماي خيس به خواب رفتي . دلت نمياد بگي كه توي تموم اون حرف زدن ها حسرت خيلي چيزا رو تو دلت خفه كردي و هيچ وقت بهش نگفتي . دلت نمياد كه بگي جگرت پاره پاره شده تا برسه . تا بياد باهات حرف بزنه . دوست داري كه بهش خوش بگذره . نامرديه . نامرديه ناراحتش كني . روزها تند تند مي گذرن تا موقع حرف زدنش مي رسه . اوني كه هيچ وقت حرف نمي زده و همش ميگفته سر فرصت . اما وقتي حرف ميزنه كمرت مي شكنه . سنگيني حسهاي اين مدت لهت مي كنه . جلوي گريه ات رو مي گيري و روت رو بر مي گردوني مبادا كه بخواد خيسي چشمهات رو ببينه . تو مي فهمي چيزي رو كه حتي فكرش رو نمي كردي . بناي عشق گذاشتن روي خرابه هاي محبت ديگري كار درستي نيست . اون وقت يه شب انقدر هق هق گريه مي كني كه نفست بالا نمي آد . نشستن گوشه اتاق و گريه كردن . دنيا بي رنگ تر از گذشته اما بايد خودت رو جمع و جور كني . حالا ديگه مي دوني نميشه بهش گفت كه چند بار شد وقتي باهاش حرف می زدی غذا رو به زور قورت مي دادي چونكه بغضي توي گلوت گير كرده بود . حالا ديگه مي دوني نمي توني بهش بگي كه اگر هزار بار گفتي دوستش داري ، از ته دلت گفتي و يه بار نشنيدي كه عاشقانه صدات كنه . حالا مي دوني نميشه بهش گفت گريه هر شب يعني چي . دلت نمي خواد با اين حرفا ناراحتش كني . نمي توني بهش بگي چه حسيه وقتي كه انگار با يه چاقو جگرت رو خراش مي دن و انقدر حالت خراب ميشه كه نمي توني حتي يك قدم راه بري . خيلي حرفا رو بايد بخوري و هيچي نگي . خونابه خوردن و ساكت بودن. دوستات به اين بچه بازي ها مي خندن . دوستات تركت مي كنن. دوستات خيلي حرفا مي زنن اما تو مي دوني كه دردت چه . دردت عاشقي نيست . دردت از بي وفايي نيست . دردت از گدايي محبته . تو موندي و انزواي چهارديواري اتاق و يك آيينه كه هر روز مي توني سفيد شدن موهات رو ببيني . دلخوشيت ميشه عكساش و نامه هاش توي مدت آشناييتون . تمام حرفهایی که با هم زدین ، هر چيزي كه نشوني از بوي تنش رو داره .

يه روز صبح پا ميشي ، ميري جلوي آينه و خودت رو مي بيني . رنجور شدي ، لاغر و نحيف ، شكسته و خموده ، حالا مدتهاست كه گذشته . بهت زنگ مي زنه اما روحت مرده . قلبت مرده . ديگه نمي تپه . براي هيچ كس نمي تپه . با صداي هميشگيش كه لطافت داره بهت ميگه حالت چطوره و تو بايد مثل ديگران به او هم دروغ بگي . بايد بهش بگي من خوبم و همه چيز رو به راهه . وقتي كه تلفن رو قطع مي كني دفترچه خاطراتت رو باز مي كني و در آخرين برگش مي نويسي اين منم دلقك خنده به لب روزگار ، اما دلي نحيف دارم

يا امام هشتم...

خيلي دلم مي خواست امشب اينجا مي بودم ، دلم مي خواست سرمو بذارم رو ضريح قشنگش و زار زار گريه كنم.

 

ولي الان فقط بايد عكس حرمت رو نگاه كنم و بگم آقا يعني انقدر لياقت نداشتم كه امشب اونجا باشم؟

 

آقا حواست هست كه اينجا چه خبره؟

 

آقا دلم خيلي گرفته از زمين ، از زمان ، از خودم ، از همه.

 

منو تو آغوشت بگير آقا مي خوام بخوابم ، از بيدار بودن خسته شدم.

 

آخه تو اين دنيا تو تنها كسي هستي كه جوابمو مي دي.

 

از غربت و اسيري خسته ام بذار توي آغوشت بيام كه اونجا آرامش محضه.

 

آقا ببين حتي خدا هم رو زمين غريبه مثل خودت . چه برسه به ما كه حتي جزو بنده هاي خوبشم نيستيم.

 

نه صداقتي ، نه محبتي ، نه عشقي...

 

اينه اون مدينه فاضله كه همه انتظارشو داشتيم؟؟؟؟!!!

 

همه فقط خوب حرف ميزنن . اي كاش فقط اي كاش ....

 

اين همه خواسته و غر زدن مي دونم شايد بگي چه رويي داره .

 

ولي يادم نرفته آقا تولدت مبارك .

 

آقا خودت مي دوني كه اگه شماها رو نداشتم ديگه هيچكسي رو نداشتم هيچكس رو.

 

يه خواهش ديگه هم دارم  خيلي درد دلها باهات دارم فقط بخواه تا بيام به پابوست.

 

السلام عليك يا علي بن موسي الرضا (ع)...

تفاوتها را بنگر

زن عشق می كارد و كینه درو می كند....

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی....

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این, رنج است...

نمی دونم

ویلیام شکسپیر

كسي را كه دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر

هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر كه رفت سعي كن به كسي

كه تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي كن به كسي كه لايق عشق

است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد.

این مطلب رو نوشتم که همه بدونن اونی که رفت رفته.... حتی اگه بهترین بوده باشه

حتی اگه تو دنیا لنگه اون پیدا نشه .... مهم اینه که دیگه نیست...

دیگه افسوس خوردن و گریه کردن فایده ای نداره...

شاید یه جای دیگه یا یه دنیای دیگه ... نمی دونم

خدایا چه میکنی

ماه خدا با کلی اشک و آه رفت ، اون شبهای زیبای بارونی ، بارون عشق تمام شد

خدایا .....دلت برای مهمونهای بی معرفتت هم تنگ میشه .. مگه نه ؟

دستم  انگار یارای نوشتن ندارد

می نویسم / پاک می کنم / چند تا نقطه میذارم !

تا کجا خدا ؟ تا چه وقت ؟

 دلم درد میکنه اما نه از اون دردای عامه ! خاص هم نه !

گرفته ! اما نه از اون گرفتگی های همیشگی !

تنگ ِ ... نه از اون دلتنگی های معمولی ....

بوی پاییز ،از اواخر شهریور به مشام میرسد . نوید دهنده و یا فاجعه آفرین رسیدن روزی خاص . اول مهر . شروع مدارس . بوی پاییز اما ، یادآور تکاپوی آماده شدن هم هست . برای شروع سالی دیگر . به سال تحصیلی ۸۸ -۸۹ خوش آمدید .

خرید لوازم التحریر و روپوش و لباس مدرسه . جامدادی های رنگ و وارنگ و خودکار و مداد جور واجور . بساط خریده شده را ، کم یا زیاد ، جلوی رویت پهن کنی و از بوی پاک کن هایت بروی تا عمق خاطرات نیمکتهای سه نفره چوبی که هر گوشه اش نقشی است از خاطره .

و اما کنج دیگر اطاق ، پدریست که زیر بار خط فقری له میشود که رئیس جمهورش آنرا سرکاری دانسته است . آخر نمی دانی آمارها چه می گویند. مادری است که خون میگرید از کیسه تهی و بچه هایی که میگویند دیر شد . تو که قول داده بودی امسال روپوش نو میخری برایم . به خدا پاره شده یقه اش . اگه نخری چه جوری برم مدرسه ؟ دم خرس زا باوز کنیم یا قسم حضرت عباس (ع) را... لعنت به هرچی آماری که اینگونه باشه... یعنی اینا دروغه... بگم...بگم...

و بچه نمیداند که هنوز اسمش را هم ننوشته اند . پول شهریه را تمام و کمال داده اند به صاحب خانه . همان پولی را که از چند ماه پیش به زحمت و رنج و اشک کنار گذاشته بودند . آخه دو ماه است که پدر همان کار نصفه نیمه اش را هم از دست داده است . تعدیل نیرو شده است . می گویند:بحران اقتصاد جهانی است . ای به گور پدر این اقتصاد جهانی .

اما آنها هنوز ایمان دارند . به خدایی که نان میدهد به هر که دندان داده .  به بالا رفتن قیمت نفت . به طرح منزلت . به طرح خانه مهر . به طرح کوفت . به طرح زهر مار . آنها هنوز ایمان دارند . مهر می آید . پس این مهر ورزی چرا نمیاید ؟ دیر شد به خدا .

خدایا چه می کنی؟ من و امثال من را با تمام مشکلاتمان نگاه کن . حال ما در مقابل خیلی از بنده هایت ایده آل است . آنها را دریاب.

خدایا بی صبرانه منتظر یک نگاه عاشقت هستم ، بیا که عاشقانه دوستت دارم، بیا که همه چیزم هستی ، بنده هایت را دریاب.

 

خدایا کجا هستی...

سلام خدا جونم

 

امروز دلم خیلی گرفته ...خیلی خیلی گرفته ...از این دنیا... از آدمای دور و برم ...

 

توی این دنیای فانی وقتی نیاز داری به کسی اعتماد کنی نمی تونی کسی رو پیدا کنی و وقتی نیاز داری اطرافیانت بهت اعتماد کنن بازم نمی تونی کسی رو پیدا کنی  ... خیلی دنیای بدی شده ...

 

خدایا تو این شبهای عزیز از شر همه ی بدیها به خودت پناه می برم ... خدایا دیگه خسته شدم ... دلم می خواد گریه کنم ...

 

به حال خودم ...به حال این مردم ... آخه چرا باید اینجوری باشه ؟...چرا باید همه فقط به فکر خودشون باشن ....چرا اینقدر راحت تو رو فراموش می کنیم  ...

 

خدایا می دونم باید صبر کنم ...تا هر وقت که تو بگی ...تا هر وقت که تو بخوای ...باشه بازم صبر می کنم ... ولی ازت می خوام که هیچ وقت منو به حال خودم رها نکنی ...خدایا خیلی محتاج کمکتم ...خدایا من که جز تو کسی رو ندارم ...کمکم کن ....

 

میگن تو، توی ابرها و آسمانهایی... بعضی میگن همه جا هستی، بچه که بودم فکر میکردم تو، روی زمین هستی پیش ما آدمها... اما الان نمی دونم...

 

شاید تو، خود ما هستی شاید خیلی دوری یا نزدیک. هر جا هست الان جایت خیلی خالیست...

 

 جای تو وقتی توی خیابان­ها دست های لرزان و یخ زده ی پسرک گل فروش را می بینم خیلی خالیست...

 

وقتی کودکان گرسنه را میبینم و بعد میشنوم شخصی اتومبیلی از طلا ساخته، جای تو برای تعجب و افسوس خالیست...

 

 وقتی تنهایی خودم را میبینم و به همه دلبستگی های از دست رفته­ام مینگرم فقط جای خالی تو را میبینم....

 

 خدایا، جای تو خالیست... خیلی خالیست... بندگانت یا گستاخ و پست شده اند یا شکست خورده و دلتنگ ...

 

می دانم هستی، وقت آن است بدون آنکه از جهنم تو بترسم و یا شیفتة بهشتت گردم فرا بخوانمت تا کنارمان بیایی...

 

 جمعه شب ها وقتی از غصه و تنهایی بغض ، گلویم را می فشارد تو مرا از تنهایی برهانی...

 

وقتی خاطرات گذشته را مرور میکنم کنارم باشی تا با هم بخندیم و بگرییم...

 

وقتی عاشق میشوم تو باشی تا عشقم را برایم نگاه داری...

 

وقتی شکست میخورم تو سنگ صبورم باشی...

 

خدایا، من از بنده هایت دلگیرم... تو بیا و من را در این دنیا ، دلسوز و رفیق باش...

 

خسته ام...

خیلی حرفا هست که نمیشه گفت، خیلی چیزا که نمی شه دید، و عمری هم نیست برای گفتن و دیدن و یا شنیدن فقط می نویسم ؛

...

(به جای تمام حرفایی که نزدم و نمی تونم دیگه بزنم)

...

( به جای تمام آرزوهایی که بهش نرسیدم و نمی رسم)

...

(به جای تمام حرفایی که تو دلم موند و می مونه)

...

(یاد تمامی لحظات شیرین و تلخ زندگی)

...

(یاد روزای قشنگ و بد تو زندگی)

...

(یاد عشق، یاد رفیق، یاد روزای رفته)

...

(یاد تمام روزایی که با امید چشمامو باز می کردم)

...

...

...

و خیلی از این سه نقطه ها که الان حتی اگه بخوامم یادم نمی یان، حرفهای خوب و بد ، حرفهای زشت و زیبا همه تموم شدن همگی ، دیگه دنیایی برام نیست که بخوام ازش بنویسم، عشق که نمونده، هیچکس عشق و علاقه رو باور نمی کنه ‌‌، هر كي مي فهمه آدم مي خواد باهاش دوست شه يا يه جورايي بهش علاقه داره سريع سپر دستش مي گيره و انگار نه انگار يكي داره احساس خرج مي كنه.

دوست دارم که رخت ببندم از این دیار، برم یه جایی که دیگه کسی کاری به کارم نداشته باشه، خودم باشم و خودم و خودم، فقط خاطره هاست که می مونه ، مثل اسمم ، مثل یادم ، مثل تموم غرغرام ، مثل خنده هام که دیگه کم رنگ شدن ، مخصوصاً این روزا دیگه کاملا از بین رفتن .

خدايا به به ما آدمها ياد بده كه اگر كسي دوستمان داشت دوستش بداريم.

آمين....

چرا اينقدر تلخ؟؟؟؟

يك سري از دوستام از من مي پرسند چرا انقدر تلخ مي نويسم؟!

 

اونايي كه منو بهتر مي شناسند مي دونند با اينكه تلخ مي نويسم يا موزيكهاي غمگين گوش مي دهم ولي هميشه نيمه پر ليوان رو مي بينم و از خيلي از اطرافيانم اميدوارتر هستم و ژست اميدواري نمي گيرم . هنوز براي عشق احترام قائلم و هنوز عشق رو بزرگترين نعمت خدا به بنده هاش مي دونم. هنوز اعتقاد دارم كسي كه عشق نداره هيچي نداره اما....

 

اما تو زندگي هر كس يك خاطرات تلخي هست كه متاسفانه روز به روز داره بيشتر مي شه ، روز به روز اتفاقاتي مي افته كه باعث مي شه اعتمادمون رو به همديگه از دست بديم يا به قول بعضي از دوستام اعتمادمون رو به عشق از دست مي ديم.

 

همه هم اينو مي دونيم اما بيشترمون براي اينكه به اطرافيان نشون بديم آدم هاي خوشحالي هستيم و خيلي اميدواريم (دقت كنيد فقط براي تظاهر) فردي مثل من را محكوم مي كنيم كه اي بابا چرا اينجوري ؟

 

اينجوري نيست؟

 

بياييد براي يك بار هم كه شده واقع بين باشيم . تا حالا خيانت نديديد؟ تا حالا كسي اشكتون رو در نياورده؟ تا حالا نامردي نديديد؟ تا حالا كسي كه همه اميدتون بوده به راحتي كنارتون نگذاشته؟ كه بعد هم به راحتي بگه براي هردومون بهتره اينجوري باشه. دقت مي كنين ميگه هردومون. يعني از طرف ما هم وكيله. كلاً اينجور آدمها همينجورند. دوست دارند به جاي ديگران هم تصميم بگيرند.

 

 همه از خنده و شادي مي گويند و هيچ تغييري اتفاق نيفتاده بياييد يكبار هم از تلخي بگيم بلكه اين تلخي بتونه يه ذره اونايي رو كه بايد تكون بده ، تكون بده.

 

بذاريد دوباره به خدا نزديك شويم. بذاريد دوباره عشق برگرده .

 

عشق واقعي.   

 

آنها هميشه هستند...

عوضيها هميشه سر وقت مي رسند. هميشه پس از هر اتفاقي خودشان را مي رسانند و پيش از آنكه تو فاجعه را براي خودت هضم كرده باشي ، با تمسخر تسليت مي گويند يا تاسف مي خورند از اين كه چقدر ساده لوحي!

عوضيها هيچ وقت هم گورشان را گم نمي كنند . هميشه مي داني كه چه وقتي مي خواهند سراغت بيايند . براي همين در به در به دنبال جايي هستي تا خودت را پنهان كني ، ولي پيدايت مي كنند تا لبخندهاي متعفن شان را نثارت كنند . تا جملات مزخرفشان را توي صورتت بكوبند و بعد بروند .

عوضيها هميشه پس از هر شكستي مي آيند . به هر حال ، نسل عوضيها منقرض نمي شود. تا وقتي شكستي در كار باشد ، آنها هم زندگي مي كنند و با تحقير شكست خورده ها و حركت خزنده به سمت لشگر برنده ها خودشان را راحت مي كنند.

اين فلسفه زندگي آنها است.

بي رحمانه ترين نوع عشق...

بي رحمانه ترين نوع عشق

از اون عشق‏هايي كه طرفين رو قرباني مي كنه

به اين عشق‏ها، عشق غير قابل تلافي ميگن

بيشتر داستان‏هاي عاشقانه در مورد کسانيه كه عاشق هم ميشن

اما در مورد بقيه ما چي؟ داستان‏هاي ما چي ميشه؟

اون دسته از ما كه به تنهايي عاشق ميشن

ما قرباني عشق يك طرفه هستيم

ما تو عشق نفرين شده هستيم

كسي عاشقمون نميشه كسي ما رو نمي خواد مثل يك زخم متحرك

يك فرد معلول بدون اينكه جاي پارك داشته باشه

گناه ما چيست؟

 

زندگي يعني اين

كسي را كه تو دوست داري ، او تو را دوست ندارد.

كسي كه تو را دوست دارد ، تو او را دوست نداري.

اما كسي كه تو را دوست دارد و تو هم او را دوست داري به علت قوانين زندگي هيچگاه به هم نمي رسيد.

و اين رنج است.

اين زندگي است.

اين زندگي است.

اين زندگي است.